ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
450
قصص الانبياء ( فارسى )
باشد حلاوت ايمان . آنگاه روى بعمرو كرد و گفت اين هديها بردار و بازبر كه ما را بدين حاجت نيست . و روى بجعفر كرد و گفت هيچ چيز ياد دارى از آنكه بمحمّد فرستاده است ؟ گفت دارم . نجاشى گفت برخوان . جعفر ابتدا كرد : سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي . « 1 » الآيه . عمرو گفت ايّها الملك بگوى تا برخواند سورة ديگر يعنى كهيعص جعفر خواندن گرفت تا رسيد بدين آيه : وَ ما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً « 2 » . بانگ از ميان لشكر برخاست و خواستند كه بكشندش . نجاشى بانگ بريشان زد و گفت هركه قصد او كند ميانش به دو نيم بزنم . جعفر مىخواند و نجاشى مىگريست . قوله تعالى : وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ . « 3 » الآيه . پس جعفر را ] a 322 [ با يارانش بكوشك خود فرود آورد و ايشان را اجرا پديد كرد و چند كس به خدمت ايشان نصب كرد . چنين گويند كه روزى عمرو يارى را از ياران خويش بگفت تو مردى نيكو روى و اينان كه گردبرگرد سراى نجاشىاند همه سياهاند . تو اينجا مىگرد تا بود كه كسى را به تو هوا آيد تا اين مراد ما برآيد . آن مرد همچنان كرد تا روزى از كسان نجاشى او را به خود خواند و هديهاى بسيار داد . عمرو گفت مرا ازينجا نصيب كن . نكرد . عمرو بسيار جهد كرد تا پارهء زر ازو بستد و بنزديك نجاشى آورد و گفت اين را شناسى ؟ نجاشى گفت شناسم . كه اين در خزينهء من بود . عمرو قصّه به او بگفت . نجاشى آن يار او را بگرفت ، و بفرمود تا چندانى در اندام پسين « 4 » او بدميدند كه بمرد ، و عمرو را خوار كرد و از نزديك او براند . و در قصّه چنين آمده است كه چون نجاشى را وفات رسيد جبريل عليه السّلام
--> ( 1 ) - الاسراء 1 . ( 2 ) - مريم 92 . ( 3 ) - المائده 83 . ( 4 ) - از پسش .